دوباره مرگ عزیزی آمد و ما را به یاد انداخت که <ای پیامبر بگو: آن مرگی که از او فرار می کنید با  شما دیدار خواهد کرد، سپس بعد از مرگ به سوی خداوند دانا به همه چیز،‌دانا به تمامی رفتارهایتان برمی گردید،که شما را از آنچه انجام داده اید باخبر می کند>

راستی اگر برای من و تو  بازگو کند....

عموی عزیزم از دنیارفت، بعد از اینکه  در راه بدست آوردن روزی حلال برای خانواده ضربه ای به سرش وارد  شد و چندصباحی در بیمارستان بود ، حال فرزندان و همسر مهربانش را گذاشت تا بدانیم هیچ کس برایمان نمی ماند جز خدا و اعمالمان

اگر تونستید هرکاری برای شادی اش و کمکی برای تنهایی اش انجام دهید؛ ممنون می شم، حداقلش اینه که پنج صلوات براش بفرستید ممنون





تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : نوکران بی بی سلام الله علیها | نظرات ()

بدون شرح!



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نوکران بی بی سلام الله علیها | نظرات ()

همه دلشون می خواد در  زندگیشون یک سفر پرخاطره و به یاد موندنی داشته باشند خیلی ها دوست دارند برن شمال بخاطر فضای سبز و مناظر دیدنی ، مخصوصا دریا. بعضی ها دوست دارند برن آثار باستانی و تاریخی رو ببینند و خیلی ها خیلی جاهای دیگه . هر کس یه جوری از سفرش لذت می بره و چیز هایی یاد می گیره . منم هر سال منتظر اینم که خبری از سفر راهیان نور به گوشم برسه با شوق منتظر روز موعود می مونم و امسال از خوش شانسی من طرح عملی درس آمادگی دفاعی یعنی دوره عملی در مناطق نورانی جنگی جنوب کشور برگزار می شد . اینکه در مورد این سفر با شور و شوق حرف می زنم علتش اینه که تجربه کردم این سفر چقدر پرمعنی و زیباست و به این باور مهم دست یافتم که

شهید پیامبر حماسه انسان است تا درس از خود گذشتی بیاموزد ما را.

دارم می رم که درس از خود گذشتگی رو یاد بگیرم .دارم می رم تا شاید از معلم شهیدم درس بگیرم . تا نبینی و تجربه نکنی حال منو درک نمیکنی . آخه من توفیق دارم هر سال در راهیان نور شرکت کنم.

اما اینبار فرق می کند. همه همکاسی ها باهم هستیم ، با دانش آموزان مدارس دیگه آشنا می شیم و از همه مهم تر اینکه با بعضی از خانم معلم ها همسفر می شیم. روز موعود فرا رسید . همه در مصلی جمع شده بودیم بچه ها به همراه اولیا و خیلی ها حتی فامیلهاشون هم اومده بودند تا بدرقه شون کنند. 

2

بعداز نماز مغرب و عشاء و سخنرانی امام جمعه ی محترم سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم. شب را تو اتوبوس صبح کردیم فردا ظهر ناهار رو تو شوش در رستوران خوردیم بعد از ناهار به زیارت مرقد حضرت دانیال(ع) رفتیم .

واقعا اینکه به شوش بیایی ولی به منطقه ی عملیاتی فتح المبین نروی توفیق بزرگی رو از دست دادی. ولی بعد از اعتراض به مسئولین کاروان فهمیدیم بخاطر کلیشه ای بودن برنامه ها امکان رفتن به سایر مناطق وجود نداشت. واقعا حیف شد و خیلی هم حالمان گرفته شد.  راه افتادیم به طرف پادگان شهید باکری که پر از خاطرات جنگ و رزمندگان و شهیدان بزرگی چون باکری ، تجلایی ، یاغچیان و خیلی از سرداران دیگه است.

در محل اسکان تخت هامان را تحویل گرفتیم و. ساعت 11 شب خاموشی زدند که بخوابیم ولی خواب کجا بود؟! جمعمان جمع بود و سر و صدا زیاد ، با کلی دعوا ساکتمان کردند . نمی دانم کی خوابم برد که با صدای بلندگوی پادگان از خواب پریدم و برای وضو و نماز صبح رفتیم .طبق معمول و به قول یکی از آشنایان که به من میگه (بلبل جمع) مکبر شدم . 

بعد از نماز صبح مراسم نظامی صبحگاه اجرا شد و اولش قرآن را خوندم و از جلو نظام ها و تکبیر ها شروع شد . من تقریبا با این جور مراسمات آشنایی داشتم ولی بقیه بچه ها خیلی براشان سخت بود و ناراضی بودند و می گفتند:« مگه ما سربازیم؟! »                      

3

ولی چه می شه کرد؟ نباید فراموش می کردیم که برای درس عملی آمادگی دفاعی آمدیم اینجا. 

بعد از مراسم ، صبحانه صرف شد و راهی شدیم به منطقه ی عملیاتی والفجر 8 (اروند
کنار) محل اجرای یکی از بزرگترین عملیات های دفاع مقدس.

آقای راوی گفت که وقتی دوستاشون در عملیات تیر خوردند چه جوری التماسش می کردند که دستش رو بذاره رو دهنشون تا صداشون باعث نشه عملیات لو بره . اینکه تیر مستقیم دشمن جلوی چشمش دوستش رو شهید کرده...

  وقتی می ری اروند اگه یکم عمیق تر به موج های اروند نگاه کنی و به صداش دقیق تر گوش کنی حرف هایی برای گفتن و صحنه هایی برای نشون دادن داره که سالهاست تو دلش نگه داشته و حالا نیاز به یه شنونده و بیننده داره.

اگه بهش گوش کنی صدای غواص ها رو می شنوی که چه جوری تو سکوت غریبانه ی شب با خدای خودشون نجوا می کنند .

پدری که با عکس تنها دختری که تا حالا ندیده بودش حرف می زد.

جوانی که برای نامزدش که تازه ازدواج کرده بود نامه می نوشت و ازش حلالیت می خواست.

پسر بچه ای که تو قنوت آخرین نمازش مظلومانه اشک می ریخت و از خدا می خواست به مادرش وقتی که خبر شهادت تنها دردانه اش رو بهش میدن صبر بده

... اونجا

اروند بود ...

اروندی که وقتی به نخل های بی سرش نگاه می کنی یاد شهدایی می افتی که مثل این سرو ها سرشون رفت تا به ما ثابت کنند که دنیا چقدر حقیره .

4

اروند جایی هست که وقتی به بالا سرت نگاه کنی بهشتی ها رو می بینی که می گند:

زمین چقدر حقیر است... آی خاکی ها! 

بعد از صحبت راوی ها هرکس به گوشه ای رفت تا با خدای خودش و شهدا درد دل کنه.

از همانجا که نشسته بودم و زیارت عاشورا رو زمزمه می کردم می شنیدم ناله های زنی رو که چطور با برادر شهیدش حرف می زد.چطور بغض های چندین و چند ساله ش رو که یک جا تلنبار شده بودند اونروز با قدم گذاشتن به محل عروج شهدای والفجر 8 شکست . بعد از اروند نوبت رسید به جایی که من دیوانه وار عاشقشم .

عاشق غروبش و عاشق خاک ترک برداشته ش که نشونه ی درد غمیه که به خاطر پرپر شدن هزار ها شهید کشیده.

رسیدیم به شلمچه ، به مشهد شهدای ایران ، به کربلای ایران .

اونجا فقط مشهد شهدا نبود اونجا قدمگاه امام هشتم بود . 

  امام نماز خوند و گریست و بشارت داد که این مکان مکانیست که در آینده صد ها جوان برای دفاع از دین و ایمانشون مظلومانه به شهادت می رسند و چه عاشقانه جان به جان آفرین تسلیم می کنند .

اونجا شلمچه بود .

شلمچه ای که تاریخ رو معلمی کرد.  

5

شلمچه ای که بیش از 400 شهید به طور دسته جمعی از یک جا پیدا شده بودند

شلمچه ای که آقای آفاقی گفت : اگر کسی دست خالی از اینجا برگرده بی عرضگی از خودشه .
چقدر بی ادب بودم که فکر می کردم اینجا فقط خاکه و هیچی دیگه نیست، وقتی آقای
آفاقی گفت چند هفته پیش یه شهید چند متر اون طرف تر توسط بچه های تفحص پیدا شده آه بلندی کشیدم و به بدبختی و بیچارگی خودم ، به بی عرضگی خودم که چند سال می اومدم و دست خالی برمی گشتم ، به حقیری خودم گریه کردم و از شهدا خواستم دست منم بگیرند.

عهد بستم شاید منم آدم شدم.

عهد بستم و ازشون خواستم کمکم کنند عهد شکن نباشم .

اومده بودم حاجتمو بگیرم ...

اما زبونم بند اومده بود .

حقیری خودمو دربرابر عظمت مقام شهید دیدم و زبونم بند اومد. 

خدایــــــــــــــا!!!
من چقدر غافل بودم...!! 

چرابعد از هشت سال؟؟؟؟چرا انقدر دیــر؟؟؟ 

اونقدر سرگرم مشغولیات دنیا بودم که فراموش کردم!! 

شهید مرگ رو به سخره گرفت تا من حقارت دنیا رو بفهمم!

6

درست زمانی که فکر می کردم خیلی خوشبختم که هرسال میام و نسبت به دوستام امتیاز ویژه ای دارم ، فهمیدم که چقدر بدبخت بودم که این همه سال اومدم ولی هیچی نفهمیدم و هربار دست خالی...

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل گردم از آن

 اما غروب شلمچه... حال و هوای دیگه ای داره انقدر آدم رو محو خودش میکنه که حساب زمان و مکان رو از دست میدی! 

روی خاک های شلمچه با ادب خاصی که یه بچه ی کوچیک جلوی معلمش میشینه ، نشسته بودم و اشک میریختم و دعای توسل میخوندم...

قلم بدست گرفتم و ناخود آگاه این رو نوشتم

گفتگو دارم من امشب...

          گفتگو با استخوان و یک پلاک

                   گفتگو با غربت یک بیشه خاک... 

همونجا قسم خوردم و گفتم، چفیه ام رو بوسیدم و گفتم:

  من یک بسیجی ام ! و از کاسه در می آورم چشمی را که به حاج همت چپ نگاه کند!!!

و خرد می کنم دهانی را که به احمد متوسلیان بد بگوید...

7 

براستی بسیجی چه گوهری یافته؟ جز معبود خویش؟!

و با او و یاد او هرگز جا نمیزند و خسته نیست.

نمیدونم ولی من اونروز در شلمچه اون گوهر رو یافتم.

  این یک ساعت برای من هزار سال گذشت!

گناه هایی که کرده بودم مثل فیلم جلوی چشمام رژه میرفتن و بهم میخندیدند و مسخره ام میکردند .

حالم از خودم بهم میخورد .!

از گناه هایی که کرده بودم جلوی شهدا شرمنده بودم.

 گفتند که وقت رفتنه اما من پای رفتن نداشتم دلم هنوز پیش عشقم بود.

من الان اینجام اما دلم رو تو شلمچه جا گذاشتم .

امانتش دادم به شهید تا وقتی که پاک شدم به خودم برگردونه .

 تو اون لحظات پاها دیگه مال خودم نبودند لرزششونو و گریه هاشونو میفهمیدم .

انگار اونا هم داشتن توبه میکردن از گناه هایی که من کرده بودم!  تا نزدیکی اتوبوس ها

هزار بار برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم! 

چهره ام آروم بود اما تو دلم غوغایی بود آن سرش ناپیدا...

برای آخرین بار برگشتم و چشمامو بستم و گفتم :

اَللّهُمَ الرزُقنا توفیقَ الشُّهادَت فی سَبیلِک

8

فکر میکردم با این جمله آروم میشم اما طوفانی که تو دلم برپا شده بود خیال آروم شدن
نداشت.

 چشمام رو باز کردم
شلمچه غرق خون بود !

خورشید غروب میکرد و گرد زعفران رنگی رو به روی زائران و خاک پاک شلمچه فرو میریخت.

 انگار خورشید هم خون گریه میکرد ...! 

غرق در خودم بودم شب بود و ما در اهواز بودیم ! گفتند که رزمایش شبانه است.

و بهمان خبر دادند که بمب و شلیک گلوله هم هست.

در سکوت نشسته بودیم که انفجار شدیدی جلو رویمان رخ داد. همه جیغ میزدند و ترسیده بودند چند نفری هم از حال رفتند!

دوستم مهیا اونجا هم دست از شوخی برنداشته بود به تک تک فامیل هاشون زنگ میزد و همراه با انفجار ها جیغ می زد همشون هم نگران شده بودند که چه اتفاقی افتاده.!

گذشته از شوخی و خنده گریه می کردیم .

ما که می دونستیم قراره بمب و سر و صدا هست خیلی ترسیدیم .

مردم زمان جنگ چی کشیدن؟

 بچه هایی که تو خواب ناز بودند و یهو با انفجار شدید و صدای هواپیما ها از خواب پریدند و با چهره و پیکر خون آلود خونواده هاشون مواجه شدند.

آنشب را با کلی ماجرا صبح کردیم و دوباره همان صبحگاه و سخت گیری های نظامی شروع شد.                             9

یه پا سرباز شده بودیم برا خودمان .

بعد از صبحانه راهی هویزه شدیم ، جایی که بیاد ماندنی ترین خاطره برام اونجا رقم خورد 

جایی که دوستم چادرش رو از شهید سید حسین علم الهدی هدیه گرفت و امسال هم اومده بود تا بگه آی بهشتی ها«العهد بالوفا»

به عهدم وفا کردم ، حال نوبت شماست (العهد بالوفا...)

 رسیدیم به دهلاویه ، محل زخمی شدن شهید اهل علم و عمل  «دکتر مصطفی چمران»

همان کسی که به گفته ی شهید آوینی عمل کرد :

اگر مقصد پرواز است ، پس قفس ویران بهتر ، پرستویی که مقصد را در کوچ
می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد...
 

   محل شهادت همان کسی که از ویرانی لانه اش نهراسید و عاشقانه به سوی معشوقش بال گشود و پر کشید .

 وقتی تو دهلاویه فیلم شهادت شهید چمران رو دیدم اونوقت بود که معنی حقیقی این بیت رو درک کردم:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

10

    اون روز خیلی خوب گذشت البته بد هم بود چون دیگه آخرین جایی بود که می رفتیم و وداع سخته خیلـــــــــــی سخت!!! 

مخصوصا برای منی که عاشق شدم.

مگه یه عاشق میتونه از معشوقش دل بکنه ؟!

 امسال طریق عاشقی رو از شهدا یاد گرفتم از داداش همتم که چشمای زیباش رو عاشقانه فدای اسلام کرد.

از داداش حسینم که عاشقانه رفت زیر تانک.

از داداش مهدی ام که عاشقانه پیکرش رو سپرد به فرات تا به گفته ی خودش یه وجب از خاک این مملکت رو اشغال نکنه!

آره عاشقی یعنی این!

 اونا با عشق رفتند .

 برای رستگاری خود و جامعه باید پشتیبان ولایت بود و این یعنی گفتن بله آقا ، چشم آقا ...

چشم گفتند و رستگار شدند! 

با عشق به معصومین آمدند و رفتند.

آمدند که انتقام سیلی زهرا را بگیرند و گرفتند ، خوب هم گرفتند! 

11

 و این منم!

 دختری بسیجی و عاشق ولایت و شهادت

 دختری که تصمیم گرفته راه برادران شهیدش را ادامه دهد

  و آرزویی جز خادم الشهدا بودن در دیار عاشقی و نور ندارد!

 خدایا کمکم کن تا در راهی که انتخاب کردم ثابت قدم بمانم!

  اَللّهُمَ الرزُقنا توفیقَ الشُّهادَت فی سَبیلِک 

12

بسم رب الشهداء و الصدیقین 

سفرنامهاردوی راهیان نور

تهیه کننده:کنیزحضرت زهرا سلام الله علیها

 خوشــــا آنان که جانان می شناسند

طریـــق عشق و ایمان می شناسند

بسـی گفتیم و گفتـند از شهیـــدان

شهـیدان را شهیــدان می شناســند

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : نوکران بی بی سلام الله علیها | نظرات ()

گفتم به مناسبت ولادت این امام عزیز مطلبی برای کمی ادای دین کردن زده باشم

دقتی زیبا

امام حسن علیه السلام بیست و دو سالگی به امامت رسیدند و در سن بیست و هشت سالگی شهید شدند

این یعنی خلیفه وقت بیشتر از شش سال نتونسته وجود امام رو تحمل کنه ، خلفای ظالم برای ظاهر سازی هم که شده تا جایی که می شده دست به قتل ائمه ما نمی زدند مگر اینکه مجبور شن، و این نشون میده که چقدر امام حسن عسکری فعالیت های تاثیرگذار در طی فقط شش سال داشته اند

چند سخن زیبا از این امام همام

1- جرات دار شدن فرزند در کودکی در مقابل پدر و مارد زمینه نافرمانی را در بزرگی بیشتر فراهم می کند

2-زاهد ترین مردم کسی است که حرام را ترک می کند

3-از مصیبت های کمرشکن این است که همسایه ای داشته باشی که خوبی هایت را پنهان کند و بدی هایت را آشکار کند

4-تصور کن: تمام بدی ها در خانه ای اند و کلید آن خانه دروغ است

5-حریص به آنچه برای او مقدر نشده است؛ نمی رسد

کدوم حدیث برات جالب تر بود یا بهتر بگم کدوم حدیث به دلت بیشتر نشست؟ یا با کدوم حدیث موقعی که خوندی ارتباط بیشتری برقرار کردی؟

برام مهمه لطفا جواب این سوال رو بدید. ممنون

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نوکران بی بی سلام الله علیها | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.